الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

33

الخصال ( فارسى )

نبوت را در او شناخت و سفارش او را به ابى طالب كرد و به او مژده داد كه مقام بزرگى را دارا مىشود و ابى طالب بيش از پيش به او علاقمند شد و در حفظ او كوشيد . 2 - ابو الفرج بسند خود از واقدى روايت كرده است كه ابى طالب هر بامداد و پسين از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ديدار ميكرد و او را از دشمنان محافظت مينمود كه مبادا او را بربايند يك بامداد به محل او آمد او را نديد پسين آن روز آمد باز او را نديد صبح كه شد در هر جا گمان او را داشت بجستوى او برآمد و او را نيافت در اين هنگام دست روى سينه فشرد و فرياد زد واى فرزندم ، همه بندگان و پيروان خود را انجمن كرد و گفت از ديشب تا كنون محمد را گم كرده‌ام گمان ندارم جز اينكه قريش او را ربوده باشند و با او نيرنگى باخته‌اند تنها همين سوى است كه بدنبال او نرفتم و دور است كه محمد در اين سوى باشد سپس بيست تن از غلامان زبر دست و شجاع خود را انتخاب كرد و گفت هر كدام كارد تيزى آماده كنيد و برويد در انجمنهاى قريش هر كدام پهلوى يكتن از سران قريش بنشينيد و منتظر آمدن من باشيد اگر بهمراهى محمد آمدم كارى نكنيد و آرام باشيد تا من نزد شما بايستم و اگر آمدم محمد همراه من نبود هر يك از شما يكى از بزرگان قريش را كه پهلوى او نشسته‌اند بكارد بزنيد و بكشيد اين بيست تن رفتند و كاردهاى خود را چنانچه ميخواستند تيز كردند و رفتند در كمينگاه خود نشستند ابو طالب با جمعى از بنى هاشم در آن سوى بجستجوى پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله شتافتند و او را در پائين شهر مكه يافتند كه پاى سنگى نماز ميخواند ابى طالب خود را به روى آن حضرت انداخت و او را بوسيد و دستش را گرفت و عرض كرد برادر زاده جانم نزديك بود همه قريش قوم خود را نابود كنى با من بيا ، دست او را گرفت و به مسجد آورد قريش در انجمنهاى خويش دور خانهء كعبه نشسته بودند چون ديدند ابى طالب دست بدست محمد مىآمد با خود گفتند ابى طالب كه محمد را با خود آورده كارى دارد چون با جبين خشم آلوده برابر آنها ايستاد ببندگان خود كه پيش فرستاده بود گفت آنچه در آستين داريد بيرون آوريد هر كدام كارد تيز خود را آشكار كردند چون چشم قريش بكاردهاى برهنه افتاد گفتند اى ابو طالب اين ديگر چيست ؟ نمىبينيد چيست ؟ ؟ ؟ من جوياى محمد بودم از دو روز پيش او را نديده بودم ترسيدم كه شما در بارهء او نيرنگى كرده باشيد باينان دستور دادم كه در اينجاها كه ميبينيد نشستند و گفتم اگر من بىمحمد نزد قريش آمدم هر كدام بدون كسب اجازه ديگرى از من كسى را كه پهلوى او نشسته است بكشد